تبليغاتX
سکوت
من و ...

قیافشو!

چیه؟ پشیمونی که دلمو شکوندی؟ بهت خوش نگذشت بدون من؟

اینقدر بهت بد گذشت که دلت واسم تنگ شد اونجوری؟

خدا بگم چی‌ کارت نکنه.

زود باش برگرد.

من اینجا منتظر می‌شینم تا بیای.

نترس! مسخره ت نمیکنم.

این دفعه هم میبخشمت. ولی‌ دفعه ی آخرت باشه اینجوری میذاری میری.

(پی‌ نوشت: یاهو بسته شده مجبورم اینجا باهات دردو دل کنم! )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

داری میری... داری دورتر میشی‌.

و حسرت یه خداحافظی گرم داره فکرتو می‌خوره.

صداتو میشنوم که میگی‌ بیا و دستمو بگیر.

حس می‌کنم سردت شده و می‌خوای اونجا باشم تا نوازشت کنم.

خودتو توجیه میکنی‌؛ میگی‌ باشه وقتی‌ برگردم از دلش درمیارم.

ولی‌ خوب که فکر میکنی‌ میبینی‌ یا وقتی‌ برگردی دلت آروم نمیگیره.

با خودت میگی‌ چی‌ کار کنم خوب. از اینجا بهش بگم خداحافظ.

ولی‌ نه... دل هوایی‌ می‌شه! اصلا بد عادت می‌شه. هر وقت برم مسافرت انتظار داره که همین کارو بکنم.

بعد قانع میشی‌ و سعی‌ میکنی‌ به روی خودت نیاری. یه کم سر خودتو گرم میکنی‌.

ولی‌ میدونی که نمیتونی به خودت دروغ بگی‌.

میدونی که گرمای دستمو نبردی واسه همینه که سردت می‌شه. میری توی فکر دوباره.

یهو یه فکر بد به سرت می‌زنه که مثل بخار الکل یهو میپره از سرت؛ میگی‌ اصلا کاش نمیومدم!

بعد زودی میگی‌ طفلی دوستم گناه داشت. خوب اونم از دوستی با من سهم داره. نمی‌شه که همش مال اون باشم.

توی این لحظه است که آرزو میکنی‌ ای کاش همش مال اون بودم. نه... خوب کاش اون همش مال من بود.

آره! اینجوری بهتره. اگه اون مال من بود الان اینجا پیشم بود. باهام میومد هرجا میرفتم. دیگه مجبور نبودم تنها باشم و سرما رو لعنت کنم.

بعد میری توی فکرو خیال که واااای اگه الان اینجا بود...

شاید داری با خودت فکر میکنی‌ که دیگه هیچوقت برنمیگشتی چون دلت می‌خواست تا آخر دنیا بریم، کنار هم، پا به پای هم... بعد میگی‌ آااااااا فکر کن!

وای خدا! سرمو بردی. مرگ من یه کم آرومتر فکر کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

هستم

با خیال تو سرشار و رها

و هر لحظه چنان می‌گذرد که انگار وقتی‌ برای بودن نیست

و من کم می‌آیم گاهی

هرچند که هستم

دور از تو و به انتظار دیدنت

بی‌ قرار

در حسرت بلندای طاق دود تو

به تمنای نگاهت

و لمس دستانی که با دستانم آشناست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

من یه بازنده نیستم که هرجور خواستین با من رفتار کنین!

من می‌خوام پرواز کنم و همهٔ وزنه‌هایی‌ که بهم آویزون کردین هم نمیتونه جلو مو بگیر.

من هنوز آرزو دارم. هنوز می‌خوام دریا باشم و کسی‌ هم نمیتونه راهمو ببنده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط ×نسترن× | 

زیبا و ظریف و آروم بود.

همش به آسمون نگاه میکردو به کلش فشار میاورد که یه چیزی بگه تا منم یه چیزی بگم. منم که توی حرف زدن کم نمیاوردم ولی‌ انگار نمیخواست هر حرفی‌ بشنوه. می‌خواست یه چیزی خاصی‌ بگه یا بشنوه.

احساس کردم روحیش خیلی‌ لطیفه. سعی‌ کردم منم یه کم آروم باشم تا سرش گیج نره!

رفتیم توی یه ماهی‌ فروشی و اونجا با یه هیجانی ماهی‌‌ها رو نگاه میکرد که انگار اولین باره همچین مجوداتی رو می‌بینه. اینقدر ذوق زده بود که منم به ذوق آورد. حیف که نتونستیم بیشتر بمونیم چون اونجا خیلی‌ بو میداد!

گفت عاشق بوده... ۷-۸ سال! عاشق یکی‌ اون دور دورا و آخرم بهش نرسیده!

تعجب کردم!! آخه کی‌ میتونه به اون جواب رد داده باشه؟

دلم داشت براش میسوخت که دیدم اوضاع خودم چنان بهتر از مال اون نیست. آخه حداقل الان واسه خودش کسی‌ رو داره. ولی‌ من... آوارهٔ عالم شدم.

وقتی‌ خدافظی‌ کردیم حس کردم که هنوز کلی‌ حرف داره. آخه آخرین سوال رو خیلی‌ تند پرسید و اینجوری گفت: به عنوان آخرین سوالی که می‌شه الان پرسید می‌خوام بدونم که با کی‌ بیشتر از همه توی زندگیت جنگیدی؟!

منم گفتم بابام!

بعدش که رفت از جوابم پشیمون شدم. آخه هرچی‌ فکر کردم دیدم که من تمام عمرم داشتم با خودم میجنگیدم.

از این حرفا بگذریم...

تجربهٔ جالبی‌ بود. یه ملاقات یه ساعتی عجیب و قریب!

دلم می‌خواست باهاش برم. دلم نمیخواست برگردم اینجا. دلم می‌خواست توی همون هوای گم و گیج بمونم و یادم بره کی‌‌ام و چی‌‌ام و چی‌ کار باید بکنم!

خاطره دیشب مثل یه حبابه توی ذهنم. میترسم زیاد بهش فکر کنم و یهو جلو چشم بترکه واسه همین دیگه ازش چیزی نمیگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط ×نسترن× | 

احسان رو دیدم.

همه چیش مثل ادینای بود. حتی عطرش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

اااااااه!

آنقدر هم دوست نداشتن تو خوب نبود! بالاخره بهت اعتراف کردم. اونم تقصیر این پسر تهرونی شد خب. زنگ زد گفت بیا بریم بیرون با هم. منم یهو هل برم داشت که این شاید آخرین فرصت باشه که بتونم تورو واسه خودم نگهدارم و خودمو واسه تو.

ولی‌ تو نمی‌خوای منو...

خاک توی سرم باز!

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

هه هه هه! 

شاید دیگه عاشقت نشم! فکر کن!!!

خیلی‌ خوشحالم. تقریبا دارم می‌میرم از خوشحالی!

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

داشتم برات شعر می‌گفتم.

سرم رو بالشت بود و توی خلصه بودم.

۲ روز بود غذا نخورده بودم و جز فکر کردن به تو کاری نداشتم.

با خودم فکر می‌کردم نکنه باید دوباره قرص‌های اعصابمو بخورم.

شاید اینجوری شبا بهتر بخوابم...

شایدم یادم بره که دارم عاشقت میشم!!!

نمی‌خوام بهت فکر کنم. کاش دیگه نبینمت! هیچوقت...

خدا کنه من زودتر برم یا تو بری حداقل.

همهٔ زندگیم بوی حسرت و نخوت میده. دیگه تحمل خودمم ندارم. آخه چرا بند تو شدم؟!

تو که یه سر داری هزار سودا! منو تو توی کجای زندگی‌ به هم رسیدیم؟ من که داشتم به درد خودم میمردم. چی‌ کارم داشتی لعنتی؟

چرا نمیذاری برم؟ چرا نمی‌تونم ازت دل‌ بکنم؟ این همه درد منو می‌کشه. چرا همهٔ دوست داشتن‌ها دردناکه؟

میرم قرص میخورم! مثل احمقا... مثل دیوونه ها... مثل عاشقا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط ×نسترن× | 

میترسم...

میترسم برم و دلم رو اینجا جا بذارم.

میترسم احساسم گم شه،

میترسم فراموش بشم و فراموش کنم...

باورم نمی‌شه که باید برم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

همیشه صدای برگ‌ها میاد... تو حیاط... رو موزییکا...

انگار دارن منو تهدید می‌کنن که اگه در اتاقم باز بمونه، بهم حمله می‌کنن.

یه روز همهٔ برگ‌ها میریزه،

یه روز که پائیز تموم شه برگ‌ها هم تموم میشن.

و من دلم واسهٔ صدای نخراشیدشون تنگ می‌شه.

حسرت افتادن یه برگ تو اتاقم تا یه ساله دیگه به دلم میمونه.

یه ساله دیگه...

یه ساله دیگه که معلوم نیست برگ‌های من رو درختم هستن یا همشون ریختن...

شاید پائیز من زودتر تموم بشه.

شاید دیگه برگی نیفته...

شاید دیگه پائیز رو نبینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

اولین روز گذشت. مثلا قرار بود با کسی‌ از دوستام حرف نزنم و تنهایی‌ رو تجربه کنم که البته زیاد موفقیت آمیز نبود. ولی‌ در عین حال اونایی هم که می‌خواستم نداشتم!

میدونم که هنوز حتی اول راه هم نیستم. میدونم هنوز شروع نشده. میدونم... و میترسم...

با اینکه خودم حکم این تنهایی‌ خود خواسته رو دادم اما میدونم وقتی‌ درد شروع بشه کنترلی روش وجود نداره و معلوم نیست منو تا کجا ببره. میدونم باید تا تهش برم وگرنه همهٔ زندگیم پوچه.

می‌خوام داد بزنم و بگم کم آوردم. حتی ۲۴ ساعت هم نتونستم تحمل کنم! ولی‌ حس همون کارم ندارم.

میدونم هنوز دارم سقوط می‌کنم. امیدوارم بودم به ته رسیده باشم ولی‌ انگار هنوز تو هوا معلقم.

چرا این قصه ته نداره؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط ×نسترن× | 

من یه زنم و باید احساس لطیف زنانه داشته باشم ولی‌ در عوض خشن و افسار گسیخته ام.

زن بودن فقط برام یه غریزست که به طرز نفرت انگیزی همهٔ رفتار‌های نامعقولم رو توجیه می‌کنه. گاهی هم می‌شه یه بن‌بست که هیچ راه فراری ازش ندارم مگر وانمود کنم هیچ کدوم از اون احساسات و غرایز رو ندارم... مگه می‌شه؟

چطور می‌تونم حتی به خودم هم دروغ بگم؟ حتی برای خودم هم نقش بازی کنم؟

واقعیت یادم رفته...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 

باید پائیز را سرود، از نو...

وقتی‌ ریشه‌های وجودم خشک تر از برگ های پائیزی میشوند،

دیگر امیدی به دیدار بهار ندارم!

و حتی در آخرین لحظه‌های بیداریم یاد توست که خاطر مرا چنگ میزند.

امان از پائیز و روز‌های که بدون تو می‌گذرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط ×نسترن× | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
حسين پناهی
بهنویس
کتابخانه مجازی فارسی
lexus
villagegallery
allposters
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
پیوندها
بر طاق بلند دود
***My Flickr***
حکمت گمشده
Mehrdad Mortezaee-blogspot
Mehrdad Mortezaee-Flickr
Mitra Mirshahidi-Flickr
سیاهه
هفت در باب هنر
به نام پدر
*حسين نوروزي و بانو*
به کسی بر نخوره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM