![]() |
![]() |
|
| من و ... |
|
پیوندمان مبارک، عشق من!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آذر1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
تهران با همه شکوه و عظمتش، شهری که خیال من بود و زادگاه رویاهای دورم: درس، زندگی، کار و عشق... چه غریب میشویم من و این شهر بعد از ۶ سال... و هوایی که هوایم بود این چنین سرد و سنگین بر سرم آوار می شود فقط بعد ۶ سال... خیابانهای پائیزی و اولین برف سال ۸۸ من و تنی خسته حتا سایهام هم تاب تعقیبم را ندارد و گاه و بی گاه در خاکستری این ابرها جایی گم میشود میروم و میروم به دنبال نشانه ای، چیزی، خطی یا کور چراغی... با سیگاری در دست و نوای سازی در سر میکشم و میشنوم و راه میروم و سیر نمیشوم! اه ه ه ه که این شهر چقدر طول میکشد این روزها چقدر طول میکشند این جستجو چقدر طول میکشد و من هیچوقت نمیفهممش آغاز و پایانی نیست تا چشم کار میکند راهست و بی راه سنگینی نگاهها و پچ پچ رهگذران -> دختری سیگار به دست در اولین برف پائیزی سال ۸۸ با هر قدم سنگینتر، سردتر و تاریکتر و خورشید او هم دریغ میکند از من نوری را که زمانی بی امان بر سرم میبرید چه تلخ شدم از طعم آخرین سیگار پلهای عابر پیاده: توهم رهایی از این پیکر منحوس را میدهند و فقط عبور از طول پل کافیست که بفهمم فریب خورده ام! دیگر صدای نیست از آنجا که زمانی دلم بود سکوت سکوت سکوت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 آذر1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
قطره ای اشک، به زلالی روز فرشته ها... لحظهای سکوت، به ژرفای روز فرشته ها... و دنیایی عشق، به وسعت روز فرشته ها... جاودانه خواهی ماند فرشته ی من! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 آذر1388ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
دردهایی از جنس شیشه، به سبکی پر، به پاکی عشق. *** بر من نتاب! تو خورشید سرزمینهای دوری و من تاریکی این خاکم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آبان1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
عشقهای یک روزه، احساسات کنترل شده، منطقهای فازی شده، هیجانات سرکوب شده، نگاههای محروم شده، حرفهای گفته نشده، دلهای رام شده، معاشقههای انجام نشده، لب های بوسیده نشده، تنهای لمس نشده، موهای نوازش نشده، واقعیت های درک نشده، قراردادهای پذیرفته شده، باورهای القا شده، راههای رفته نشده، غرورهای شکسته نشده، حرمتهای نگاه داشته شده، ترانههای خواند نشده، تجربههای انجام نشده، سرزمینهای کشف نشده، آهنگهای رقصیده نشده، رازهای فاش نشده، خاطرات فراموش شده، زیباییهای انکار شده، جداییهای اجبار شده، مصالح اندیشیده شده، منافع در نظر گرفته شده، آیندههای پیش بینی شده، و حسرتهای به دل مانده... سهم من همین است و بس! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
من یه بازنده نیستم که هرجور خواستین با من رفتار کنین! من میخوام پرواز کنم و همهٔ وزنههایی که بهم آویزون کردین هم نمیتونه جلو مو بگیر. من هنوز آرزو دارم. هنوز میخوام دریا باشم و کسی هم نمیتونه راهمو ببنده! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
میترسم... میترسم برم و دلم رو اینجا جا بذارم. میترسم احساسم گم شه، میترسم فراموش بشم و فراموش کنم... باورم نمیشه که باید برم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
همیشه صدای برگها میاد... تو حیاط... رو موزییکا... انگار دارن منو تهدید میکنن که اگه در اتاقم باز بمونه، بهم حمله میکنن. یه روز همهٔ برگها میریزه، یه روز که پائیز تموم شه برگها هم تموم میشن. و من دلم واسهٔ صدای نخراشیدشون تنگ میشه. حسرت افتادن یه برگ تو اتاقم تا یه ساله دیگه به دلم میمونه. یه ساله دیگه... یه ساله دیگه که معلوم نیست برگهای من رو درختم هستن یا همشون ریختن... شاید پائیز من زودتر تموم بشه. شاید دیگه برگی نیفته... شاید دیگه پائیز رو نبینم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
اولین روز گذشت. مثلا قرار بود با کسی از دوستام حرف نزنم و تنهایی رو تجربه کنم که البته زیاد موفقیت آمیز نبود. ولی در عین حال اونایی هم که میخواستم نداشتم! میدونم که هنوز حتی اول راه هم نیستم. میدونم هنوز شروع نشده. میدونم... و میترسم... با اینکه خودم حکم این تنهایی خود خواسته رو دادم اما میدونم وقتی درد شروع بشه کنترلی روش وجود نداره و معلوم نیست منو تا کجا ببره. میدونم باید تا تهش برم وگرنه همهٔ زندگیم پوچه. میخوام داد بزنم و بگم کم آوردم. حتی ۲۴ ساعت هم نتونستم تحمل کنم! ولی حس همون کارم ندارم. میدونم هنوز دارم سقوط میکنم. امیدوارم بودم به ته رسیده باشم ولی انگار هنوز تو هوا معلقم. چرا این قصه ته نداره؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
من یه زنم و باید احساس لطیف زنانه داشته باشم ولی در عوض خشن و افسار گسیخته ام. زن بودن فقط برام یه غریزست که به طرز نفرت انگیزی همهٔ رفتارهای نامعقولم رو توجیه میکنه. گاهی هم میشه یه بنبست که هیچ راه فراری ازش ندارم مگر وانمود کنم هیچ کدوم از اون احساسات و غرایز رو ندارم... مگه میشه؟ چطور میتونم حتی به خودم هم دروغ بگم؟ حتی برای خودم هم نقش بازی کنم؟ واقعیت یادم رفته... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
میخوام یه بازنده باشم... مثل یه ضعیف ترسو که هیچی تو این دنیا نداره؛ نه زندگی، نه رویا و نه عشق. میخوام سردو تاریک باشم... مثل یه قبر که بوی ناامیدی و تعفن میده. میخوام تلخ و منفور باشم... مثل قهوه ی مونده از یه صبح ابری. میخوام خفه باشم... مثل خودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
این همه تغییر فایده نداشت. دست از اون همه کار بد کشیدم تا همه چیز خوب شه ولی انگار نه انگار. مهم نیست... سیگار حداقل خلافیه که میتونم ازش لذت ببرم. به کسی هم ربطی نداره میخوام چه گهی بخورم. از من خاک بر سرتر نبود و نیست انگار. به جهنم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
.I've lived 1000 lives, then I retuned to ground zero ...It hurts. It badly hurts .Like a whist dreamer .Nothing to hide, nothing to love !I'm never gonna be the same again… never |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
آن پیردختر باکره، چه دلتنگ و بی قرار بود... تا "قیام قیامت" پدرش در آن خاک سرد خفته خواهد ماند. صبر، صبر، صبر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط ×نسترن× |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
حسين پناهی بهنویس کتابخانه مجازی فارسی lexus villagegallery allposters آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
بر طاق بلند دود ***My Flickr*** حکمت گمشده Mehrdad Mortezaee-blogspot Mehrdad Mortezaee-Flickr Mitra Mirshahidi-Flickr سیاهه هفت در باب هنر به نام پدر *حسين نوروزي و بانو* به کسی بر نخوره |
|
RSS
|